غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

152

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

اين حالتم تا چيزى بخورم . چون خوردم اين حالت رفع مىشود تا نيمروز كه بار ديگر عود مىكند ، و چون غذا خوردم تسكين مىيابد تا به هنگام نماز شام كه بار ديگر به سراغم مىآيد ، و تا چيزى نخورم تسكين نمىيابد . ماسَرْجَوَيْه گفت : اين بيمارى مورد خشم خدا واقع شود كه ندانسته به كجا رود و نزد چون تو فرومايه‌اى آمده است . دوست دارم كه اين بيمارى نصيب من و فرزندانم شود و من در عوض آن نيمى از داراييم را به تو بدهم . آن خوزى گفت : نمىدانم چه مىگويى . طبيب گفت : اين تندرستى است و تو شايسته آن نيستى . از خدا مىخواهم كه آن را از تو بستاند و به كسى دهد كه از تو بدان سزاوارتر باشد . عبد الملك پسر مروان در سال 65 هجرى با او در شام بيعت شد . عبد الله پسر زُبَير برادر خود مُصْعَب را به تصرف عراق بينگيخت . وى سپس وارد بصره شد . مردم بصره نيز از وى فرمان بردند و مصعب بر عراقين استيلا يافت . آنگاه عبد الملك بن مروان سپاهى بسيج كرد و در مسكن « 449 » با او رو به رو گرديد . در اين نبرد مصعب كشته شد و عراق عبد الملك را صافى شد . حجاج بن يوسف رئيس شرطهء عبد الملك بود و عبد الملك را از دليرى و اقدام او خوش مىآمد . چون به شام بازگشت همه همتش به فرونشاندن آتش فتنهء ابن زبير مقصور بود . روزى حجاج نزد او آمد و گفت : مرا به جنگ ابن زبير بفرست ، در خواب ديده‌ام كه او را كشته‌ام و پوستش را كنده‌ام . عبد الملك حجاج را به جنگ ابن زبير فرستاد . حجاج ابن زبير را بكشت و پوستش را بكند و پر از كاه كرد و بياويخت . فتنهء ابن زبير نه سال مدت گرفت : از مرگ معاويه تا سال ششم خلافت عبد الملك . حجاج امارت حجاز و يمامه يافت و مردم مكه با عبد الملك بيعت كردند . گروهى مىپنداشتند كه حجاج بلايى است كه خداوند بر سر مردم عراق ريخته است . چون به كوفه آمد به مسجد داخل شد و بر منبر فرا رفت و ساعتى همچنان خاموش بماند . سپس برخاست و گفت : به خدا سوگند اى مردم عراق ،